اشاره: داستان موش و گربه(درس ششم از فارسی سال سوم) توسط همکاران خوش ذوق ما آقای گل محمد سلاخی به نظم کشیده شده است که تقدیم حضور همکاران گرامی می گردد:
موشکی اندر زمینی لانه داشت * آن طرف تر
گربه ای هم خانه داشت
روزگاری بین آن دو جنگ بود * گر یکی خوش آن
یکی دلتنگ بود
کینه ها و دشمنی شان بی شمار * گربه در
دنبال و او هی در فرار
از قضا روزی بلا آمد پدید * این چنین بد بد
بلایی کس ندید
شاد و خندان موشک از ره می گذشت * بی خبر
از دشمنان در سیر و گشت
گربه را افتاده او در دام دید * روزگارش را
دمی بر کام دید
خنده زد بر دشمنش شادی نمود * کین زمان
شادی ز ما یادی نمود
دست می زد،پای می کوبید او * طعنه می زد
گربه را با های و هو
ناگهان چشمش به جغدی خیره شد * روز روشن در
نگاهش تیره شد
بر درختی در کمین بنشسته بود * منتظر تا بر
سرش آید فرود
طفلکی از ترس خود سرما گرفت * دست و پایش
لرز و جنبش ها گرفت
خواست تا با این بلا کاری کند * تا که جان
را زین خطر یاری کند
فکر برگشتن نمود اما عجب * دید راسو بسته
راهش از عقب
پشت دستش زد به دندان لب گزید * کین چنین
بد بد بلایی کس ندید
اختیار از دست و پایش شد رها * نقد جانش را
ندید او پر بها
الوداع کرد آن زمان با زندگی * گفت عقلش کن
تامل اندکی
سر تکانید و به خود آمد،بگفت * غیر مردن
چاره ای باید بجست
لحظه ای از عقل خود یاری گرفت * نقشه ای زد
تا که دلداری گرفت
گفت دیگر کارم از درمان گذشت * داغ باید
درد را چون آن گذشت
بسته راهم دشمن دیرینه ام * آن که در دل
دارد او صد کینه ام
گر چنین در جای خود ساکن شوم * شام جغدی را
غذا ممکن شوم
ور بگردم راه پس گیرم به پیش * می کشد راسو
مرا در کام خویش
از زمین و آسمان در حلقه ام * بر کدامین
دشمنم گردن نهم
زین حریفان گربه ام مامن تر است * زان که
او با دشمنان دشمن تر است
آن کلاه دشمنی را باد برد * سر شکستنهای هم
از یاد برد
مهربان شد با حریفش پیش رفت * رو به سوی
سرنوشت خویش رفت
با سلام و صد ادب نزدیک شد * رنگ و رویش گو
که او در دیگ شد
با زبانی الکن و لرزان چو چنگ * گفت ما را
خوش دلی باید نه جنگ
ای مرا بدتر ز سگ ها گربه را * باز کش بر
دیده هایت سرمه را
کین محبت از چرا باشد مرا * خود چه باشد مصلحت با دد مرا
سرنوشتم در بدی رسوا شده * جغد کور اکنون
قوی بینا شده
در به رویم بسته آن راسوی پیر * بر جوانی
مثل من گشته دلیر
گر نداری باورم نظّاره کن * کج اگر دیدی تو
تنم را پاره کن
چون جمال صدق او را گربه دید * جغد و راسو
را در آن میدان بدید
گفت اکنون در امانی از شکار*می پذیرم مصلحت
دل خوش بدار
زآنچه باید کرد تعبیری نما* بهره آگاهیم
تفسیری نما
این چنینش گفت موشک ماجرا*نیک دارم میزبانی
کن مرا
چون رسیدم نزد تو حالم بپرس*از فراق سالیان
سالم بپرس
تا که آن راسو و جغد حیله بند*پاکشان و
پرزنان ترکم کنند
چون ببینم دشمنان را ناامید*بعد از آن بند
تو را خواهم برید
آنچه باید بین آن دو گفته شد*بر عمل آمد
زبان ها بسته شد
موش رفت و گربه اش در بر گرفت*بوسه زد چون
کودکان بر سر گرفت
مدتی این گونه هم بازی شدند*تا که از هم
خوش دل و راضی شدند
خیره گشتد از تعجب آن دو تا * ما ندیدیم
این چنین وا حیرتا
یک زمانی دیده بر آن دوختند * وز غذای رفته
شان می سوختند
چون نشستن در کمین سودی نداشت * و آنچه در
سرد بودشان بودی نداشت
جغد پر زد ز آن مکان پرواز کرد * آن یکی هم
بند پایش باز کرد
آن مکان از دشمنی ها پاک شد * موش ترسو
ظاهرا بی باک شد
وقت آن شد گربه را از بند خویش * او رهاند
تا کند سوگند خویش
گربه کز بی طاقتی در رنج بود * از برایش
موش هم چون گنج بود
مدتی بگذشت او کاری نکرد*دلشکسته گربه را
یاری نکرد
کاسه ی صبرش شکست و ریز شد*خشم و نفرت از
دلش لبریز شد
گفت اگر بد عهد و پیمانی کنی*بی وفا گردی و
نادانی کنی
چون رها گردم سزایت با من است*بی وفایان را
جهنم موطن است
ار بمیرم،زیر پای شه پسر*پوست گردم یا که
آویزان به در
انتقام از تو می گیرد فلک*خود همین باشد
مکافات کلک
گفت موشک بی وفایی چون کنم*دل اگر خواهد
زتن بیرون کنم
آن کسی کز نا کسی بلوا کند*روزگارش بی گمان
رسوا کند
من مطیع عهد خود هستم هنوز*اینکه بینی
قاصرم مستم هنوز
از چه مستم؟ز آن جهت کز دشمنان*وارهیدم ترس
من رفت از میان
می بُرم اکنون به دندان هر چه هست*بسته آن
را کآدمی محکم به دست
آنِ واحد هر چه بود از هم درید*قلب گربه
جان گرفت از نو تپید
موش کز احوال او غافل نبود*از بریدن دست او
کوته نمود
یک دو بندی آن میان باقی گذاشت*چون که ز آن
دو ضامنی دیگر نداشت
گفت کامشب را تحمل می کنیم*در دل خود خار
ها را گل می کنیم
صیر باید تا که گردد پخته خام*رمز آزادی
همین باشد ز دام
مصلحت دیدند و آن شب بی نوا*چشم گربه خیره
بود اندر هوا
صبح روشن تا گرفت از شب حجاب*گربه اش بیدار
کرد او را ز خواب
موش رفتش دست و پایی زد به آب*دانه ای
صبحانه خورد او بی شتاب
گربه گفتش هان برس فریاد من*تو مگر غاقل
شدی از یاد من؟
موش چون از دانه خوردن سیر شد*گفت کان قاتل
نیامد دیر شد
او از این احوال کم کم خسته شد*گربه هم
افسرده و پُرغُصه شد
صحبت از صیاد بود و از شکار*ناگهان شد سایه
ی او آشکار
موش دام گربه را از هم درید*گربه هم یک
باره از جایش پرید
آن یکی شد توی سوراخی نهان*از وفاداری
بماند او در امان
شد رها آن گربه ی برگشته بخت*لنگ لنگان رفت
بالای درخت
کس ندید اینگونه آن بی چاره را*با تعجب دام
از هم پاره را
خیره خیره با نگاه بی قرار*گفت آن صیاد وای
از روزگار
آن جوانک یر لب نجوا کنان*رفت سوی خانه چون
دیوانگان
بعد عمری رنج و سختی یا ربا!*شد تمام این
قصه ی پر ماجرا